تبليغاتX
Fanooss
شعر

مادرم برای خدا مُرد.....

 

روز مادر مبارک به فرزندانی که نمی بینند٬ مادرانشان می بینند٬ چگونه به خواب می روند.....

 

 

مورچه ها پلکهایم را خورده اند

می خواهند

 مرابه جایی برسانند

که جای خالیت

زیر پا له نشود

وبویی

 که استخوان بینی ام گرفته

ازسگی

 که مدام گوشهایم را می کشد

سمت چانه ام

و لیس می زند زندگی ام را

روی همین تخت..

روبروی صورتم هار شده

این زخم

که

تو برای خدا

 چرا مرد ی؟

ومن اینجا انقدر زنده مانده ام

تا تو برگردی ازمرگت

شاید

هنوزهم

هرجا زانوهایت را ببینم

موهایم را برای دلم  پهن کنم:

گوشم پرشده 

حتما

از صدای پارس سگی که

دلش نمی گیرد مرا بخورد...

بهتر است آژیر استخوانهایم راهم  بکشم

آنوقت سگهای زیادی مرا تمام می کنند

ونمی بینم

 مورچه ها

چگونه دلتنگیم را می خورند...

 

آآآآآآرزو .....

 

 
+ نوشته شده در  یکشنبه یکم خرداد 1390ساعت 20:25  توسط امل بن سعید رامز   | 



سرم را اگر محکم نبندم

باید محکم بکوبم...

پیپ گوشه ی لبت انتظار می کشد

سایه ی مردی را دود کنی

که قرارنبود

در لبخندت

 بغلتد روی زمین...

 

انگار

همین صدای حرفه ای بود

که مرا گیج می گرفت

از دیوارهایی که همیشه ایستاده اند    سکوت کنند...

حالا دیگر سردر نمی اورم

چرا اینقدر بی فایده

داد می زنم

روی اثرانگشتهایم

روی نفسهایم که نکش

رد این فضارا به پای سایه ی مردی  

که سرم را اگر نبندم

باید محکم بکوبم...

 

+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم اسفند 1389ساعت 0:56  توسط امل بن سعید رامز   | 




راه آهن

فرصت زیادی داشت

به ریلهایش عاشقانه نگاه کند؛

من

به سمتی که

همه ی مسافران رفتند...



+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم بهمن 1389ساعت 14:13  توسط امل بن سعید رامز   | 


حالا حکم تازه ای پیدا کرده بود

بالهایش ؛خال داشته باشند

زمین بوی شخم مادرش را بدهد

از این همه بوسه

شبهای بهشتی

می تواند

پرواز کند

از گریبان این آسمان...




آرزو...

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم بهمن 1389ساعت 1:16  توسط امل بن سعید رامز   | 



بس کن این قیافه را

خانه یک نفره قشنگ نیست...

مرا روبه رو بگیر

درست وسط این شعر؛

نفسم به گود شدن افتاده است...

پای تمام سطرهات گیرم؛

رفتی

جاده

با آسفالتش

به پیشانی من

ریخت...

دهانم روبروی دره هاش باز شد

ببینند

با دندان خراب شده ای

تورا سفت گرفته بودم...

نامم در نفوس بد افتاد

ته صدایت

بس کن

با تفاله های این دستخط

گودترمی شوم؛

من یک نفره قشنگ نیستم؛

بس کن...



آرزو



+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و پنجم آذر 1389ساعت 2:28  توسط امل بن سعید رامز   | 



دوست دارم توی این پست ازهمه ی آدمایی که اینجا میان, بخوام

برای سلامتی محمد عابدی دعا کنند...همین...




امل..

+ نوشته شده در  جمعه نوزدهم آذر 1389ساعت 1:2  توسط امل بن سعید رامز   | 




لاشخور

لاشخور من

دلم برایت تنگ شده است

گوشه ی چهارچوب

قد

شکسته ام؛

درنهایت گوشتهایم به سر می برم

جناسی شکسته با کمر پیدا کرده ام

دستهای سردی ازمن گرفته اند؛

مهیای تو شده ام

درد ناجورمن

با

هیمه های سروی

که می کشم

تا سرم

تا تنهایی نفله ای

تا ...

خیس پرستوی ام که ریخت

درپیرمرد چشمهایم

با ژست زشتی

که بلند نمی شوم

حافظه ام روشن نیست

درقوس کمرم

که ایستادنم

به تو گرسنه می آید..

محتاج مرگ عادی ام

مرا به تضاد نکش

مهیای تو شده ام

لعنتی
پرنده ی لعنتی

دلم برایت تنگ شده است.../

امل بنی سعید


امل: من به تمامی نظرات احترام می گذارم ...

20/7/89

+ نوشته شده در  شنبه یکم آبان 1389ساعت 20:22  توسط امل بن سعید رامز   | 


آه

فروغ

مادر

نگاه کن
نگاه کن
چگونه لباسهای پنجاه سالگیمان را آویخته ایم؟؟
تا به رگهای متورممان زیب بکشند؟
بالای شهری که دود رفته ایم
با پک های زغالی برازجانی
وگربه ها درما پیشی بسته اند
لابد
نبودنت ماهی قرمزی است
فروغ
نگاه کن
مادر
آسمان خودش را بالا می آورد
درحجم ستاره هاش
که پایین می ریزند
باچشمکی
زنی بالامی رود
درسقوط...
های های تو شده ایم بهتراست؟

یا شانه ها که افتادن اند

و

لباسها پنجاه ساله دکمه می بنندند؟؟
نگاه کن
آنقدرنگاه کن
که نبینی
چهرۀ دخترانت شهری شده است
که مرور ازعبورشان نمی گذرد
و خنده ازجایگاهش بلند نمی شود
با
رویٍ سری که ما بسته ایم
احتمالاً
دیده نشویم؛
با گرمیِ کدام آرزو جزمی زنیم؛

حتما

خانه خیلی کوچک بود

فروغ

که تو تصادفی اهدا شدی

و

ما درزغالها استخوان گرفته ایم؛...

مادر

آه که چقدر
جذام به دستهای ما هم حق است
که
رویاهایمان را
همیشه

حلقه ای

شروع کردیم....





امل بن سعید رامز





+ نوشته شده در  جمعه شانزدهم مهر 1389ساعت 19:58  توسط امل بن سعید رامز   | 



مي جنگم حضورت را

با قسمت طرد شده ام"

كه همِه خنده هاي من با بادام تلخ شروع شد؛

ولرزشي كه مي گيرد

خط مستقيم پيشاني

سمت بي سمتي هاي تو؛

حضورت را ندارم

دست بگيرم

پرازگلوله هاي منفجر شده ام؛

در حدقه اي از

باغ

كه

تو حواست به هوررراي آسمان نبود

شطرنج بازي مي كرد؛

وقتي به سمت رژيم من پناه مي بري

حضورت بدجور

شاخ وشونه مي كشد...

نمي داني

كه چقدرراه گرفته ام

ازحواسي كه توازمن رفته اي...

امـــــــــــــــل                         










+ نوشته شده در  شنبه بیستم شهریور 1389ساعت 2:50  توسط امل بن سعید رامز   | 



شروع که

به تمام پایبند شد؛

من به حرفهایت

که با زاویه داشتند

نگاهم می کردند؛

آنجا که تورفتی

پیچ کوچه ای نشست،

پادرپای

گرۀ چشمهام

که ازمردمکشان ترک شدند...

زیرسایه ام که خم شدم

روزهای زیادی را

نفهمیدی

دهان من

برای پرت شدنم بود

ازگامهایم

به پیچ کوچه ات...

اصلا

من سایه ام را چمپاتمه به

دیوار زده یودند...

نفهمیدم

اصلا ..

امل...

+ نوشته شده در  سه شنبه یازدهم خرداد 1389ساعت 0:5  توسط امل بن سعید رامز   | 

 

 

 

همين جا هم مي شود ايستاد

وقتي براي عبور تواز

هوا مي گذرم

به زمين فشار مي آورم

كه قدمهايم

روش

 تازه اي براي

ايستادن پيد اكرده اند

مي نشينند...

حالا هي بلندشو

بلند بلند چشمهايت  را ببند

كه من ازدهان مردي سقط شده ام

كه پاهايش ازجثه من

 بزرگتر مي ايستاد

 كه برود...

خاك بر سرهرچه بهانه است

نيمه هاي خش دار من

همين است

كه راه دوم زنده ماندن

نوشتن مي شود

مي ايستم...

 

                                                                              امل بن سعید رامز

+ نوشته شده در  سه شنبه دهم فروردین 1389ساعت 0:23  توسط امل بن سعید رامز   | 

 

                                                                                                      

 مي دانم كه سر مي زني

به شنيده هايت..    

وزني كه زندگي مي كند

روي ريلهاي قطار

دو

دو

چي

چي

دو دو چي چي ...

همين چند حرف را

به دهان گرفته

سگي كه

پابرهنه

به تو فكر مي كند

زن است

با ن‍‍ژادي

كه ملافه روي صورتش

نمي كشد

مي ميرد...

همه جا سردخانه

كه نيست

زمستان فصلش را در

تن زن گم كرده است...

اه

كه تازه

سه شاخه گل سرخ

فقط سه شاخه

كنار ريلها دويدن گرفته بود

كه

ترديد

حنجره اي كشيد

روبه سمت پاهاي

واق

واق هاي

 پشت سرت...

نگاه كن

خبري نيست..

نيست..

پشت سرت خبري نيست...

                                       

  امل ....

+ نوشته شده در  دوشنبه پنجم بهمن 1388ساعت 18:7  توسط امل بن سعید رامز   | 

چرا

 

چرا تورادوست دارم؟؟؟

 

هیچ سفینه ای در آب به یاد

 

نمی آورد که گرداب چگونه

 

عریانش

 

کرده است.............

 

چرا تورا دوست دارم؟؟؟؟؟؟؟

 

نزارقبانی

+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم دی 1388ساعت 19:5  توسط امل بن سعید رامز   | 

 

 

هرچند هزار سال که نخواهی

برایت عمر می کنم

لابه لای سکوتی که نفس هاش

بوی دیوار می دهد

وجای دندانهای خنده ات روی بازوم

پنجره را برای همیشه باز نگه می دارد

تا تورا ازبالای ندیدنت دید بزنم

وبرای همیشه

تاهرچند وقت

که تو دیگر نخواهی

قراراست مزاحمت بمانم

احیانا این تو نیستی که درگلوی من

وق می زنی

نیکوتین است

که تکرارمی شود تا به خسوف سایه ات

به پشت تمام بامها تبعید شوم...

 

رد پای نزدیکی تورادور می کند

ازآنجایی که با هم شروع کردیم....

 

بن سعید رامز

+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم آبان 1388ساعت 23:30  توسط امل بن سعید رامز   | 

 

 

نسبتم را پیدا کرده ام

با چشمهایت

 که فضای اتاقم  را اشغال کرده اند

ومدام چراغ را خاموش می کنند

 

وصدای قیل وقال پلکهایت

جیغی است که به لایۀ حلزونی  گوشم  می کشی

حقیقت داری

البته حقیقت داری

با فضایی که خودت همیشه می خواستی

توی وزن من

با قدی که ازقدمهای تو

 می کشیدم

خطی که به چشمهایم صفا می داد

 

نسبتم بود که تورا پیدا کرده بود

وتو با مردمکت مرا دور زدی

 

حالا باید ابتلایم  را گم وگور کنم

لابه لای نسبتت را

 که با من فراموش کرده ای...

 

امل بن سعید

 

+ نوشته شده در  دوشنبه هشتم تیر 1388ساعت 14:15  توسط امل بن سعید رامز   |