|
شعر
|
مادرم برای خدا مُرد.....
روز مادر مبارک به فرزندانی که نمی بینند٬ مادرانشان می بینند٬ چگونه به خواب می روند.....
مورچه ها پلکهایم را خورده اند
می خواهند
مرابه جایی برسانند
که جای خالیت
زیر پا له نشود
وبویی
که استخوان بینی ام گرفته
ازسگی
که مدام گوشهایم را می کشد
سمت چانه ام
و لیس می زند زندگی ام را
روی همین تخت..
روبروی صورتم هار شده
این زخم
که
تو برای خدا
چرا مرد ی؟
ومن اینجا انقدر زنده مانده ام
تا تو برگردی ازمرگت
شاید
هنوزهم
هرجا زانوهایت را ببینم
موهایم را برای دلم پهن کنم:
گوشم پرشده
حتما
از صدای پارس سگی که
دلش نمی گیرد مرا بخورد...
بهتر است آژیر استخوانهایم راهم بکشم
آنوقت سگهای زیادی مرا تمام می کنند
ونمی بینم
مورچه ها
چگونه دلتنگیم را می خورند...
آآآآآآرزو .....
سرم را اگر محکم نبندم
باید محکم بکوبم...
پیپ گوشه ی لبت انتظار می کشد
سایه ی مردی را دود کنی
که قرارنبود
در لبخندت
بغلتد روی زمین...
انگار
همین صدای حرفه ای بود
که مرا گیج می گرفت
از دیوارهایی که همیشه ایستاده اند سکوت کنند...
حالا دیگر سردر نمی اورم
چرا اینقدر بی فایده
داد می زنم
روی اثرانگشتهایم
روی نفسهایم که نکش
رد این فضارا به پای سایه ی مردی
که سرم را اگر نبندم
باید محکم بکوبم...
راه آهن
فرصت زیادی داشت
به ریلهایش عاشقانه نگاه کند؛
من
به سمتی که
همه ی مسافران رفتند...
حالا حکم تازه ای پیدا کرده بود
بالهایش ؛خال داشته باشند
زمین بوی شخم مادرش را بدهد
از این همه بوسه
شبهای بهشتی
می تواند
پرواز کند
از گریبان این آسمان...
آرزو...
بس کن این قیافه را
خانه یک نفره قشنگ نیست...
مرا روبه رو بگیر
درست وسط این شعر؛
نفسم به گود شدن افتاده است...
پای تمام سطرهات گیرم؛
رفتی
جاده
با آسفالتش
به پیشانی من
ریخت...
دهانم روبروی دره هاش باز شد
ببینند
با دندان خراب شده ای
تورا سفت گرفته بودم...نامم در نفوس بد افتاد
ته صدایت
بس کن
با تفاله های این دستخط
گودترمی شوم؛
من یک نفره قشنگ نیستم؛
بس کن...
آرزو
دوست دارم توی این پست ازهمه ی آدمایی که اینجا میان, بخوام
برای سلامتی محمد عابدی دعا کنند...همین...
امل..
لاشخور
لاشخور من
دلم برایت تنگ شده است
گوشه ی چهارچوب
قد
شکسته ام؛
درنهایت گوشتهایم به سر می برم
جناسی شکسته با کمر پیدا کرده ام
دستهای سردی ازمن گرفته اند؛
مهیای تو شده ام
درد ناجورمن
با
هیمه های سروی
که می کشم
تا سرم
تا تنهایی نفله ای
تا ...
خیس پرستوی ام که ریخت
درپیرمرد چشمهایم
با ژست زشتی
که بلند نمی شومحافظه ام روشن نیست
درقوس کمرم
که ایستادنم
به تو گرسنه می آید..
محتاج مرگ عادی اممرا به تضاد نکش
مهیای تو شده ام
لعنتیدلم برایت تنگ شده است.../
امل بنی سعید
امل: من به تمامی نظرات احترام می گذارم ...
20/7/89
آه
فروغمادر
نگاه کنیا شانه ها که افتادن اند
و
لباسها پنجاه ساله دکمه می بنندند؟؟حتما
خانه خیلی کوچک بود
فروغ
که تو تصادفی اهدا شدی
و
ما درزغالها استخوان گرفته ایم؛...
مادر
آه که چقدرحلقه ای
شروع کردیم....
مي جنگم حضورت را
با قسمت طرد شده ام"
كه همِه خنده هاي من با بادام تلخ شروع شد؛
ولرزشي كه مي گيرد
خط مستقيم پيشاني
سمت بي سمتي هاي تو؛
حضورت را ندارم
دست بگيرم
پرازگلوله هاي منفجر شده ام؛
در حدقه اي از
باغ
كه
تو حواست به هوررراي آسمان نبود
شطرنج بازي مي كرد؛
وقتي به سمت رژيم من پناه مي بري
حضورت بدجور
شاخ وشونه مي كشد...
نمي داني
كه چقدرراه گرفته ام
ازحواسي كه توازمن رفته اي...
امـــــــــــــــل
شروع که
به تمام پایبند شد؛
من به حرفهایت
که با زاویه داشتند
نگاهم می کردند؛
آنجا که تورفتی
پیچ کوچه ای نشست،
پادرپای
گرۀ چشمهام
که ازمردمکشان ترک شدند...
زیرسایه ام که خم شدم
روزهای زیادی را
نفهمیدی
دهان من
برای پرت شدنم بود
ازگامهایم
به پیچ کوچه ات...
اصلا
من سایه ام را چمپاتمه به
دیوار زده یودند...
نفهمیدم
اصلا ..
امل...
همين جا هم مي شود ايستاد
وقتي براي عبور تواز
هوا مي گذرم
به زمين فشار مي آورم
كه قدمهايم
روش
تازه اي براي
ايستادن پيد اكرده اند
مي نشينند...
حالا هي بلندشو
بلند بلند چشمهايت را ببند
كه من ازدهان مردي سقط شده ام
كه پاهايش ازجثه من
بزرگتر مي ايستاد
كه برود...
خاك بر سرهرچه بهانه است
نيمه هاي خش دار من
همين است
كه راه دوم زنده ماندن
نوشتن مي شود
مي ايستم...
امل بن سعید رامز
مي دانم كه سر مي زني
به شنيده هايت..
وزني كه زندگي مي كند
روي ريلهاي قطار
دو
دو
چي
چي
دو دو چي چي ...
همين چند حرف را
به دهان گرفته
سگي كه
پابرهنه
به تو فكر مي كند
زن است
با نژادي
كه ملافه روي صورتش
نمي كشد
مي ميرد...
همه جا سردخانه
كه نيست
زمستان فصلش را در
تن زن گم كرده است...
اه
كه تازه
سه شاخه گل سرخ
فقط سه شاخه
كنار ريلها دويدن گرفته بود
كه
ترديد
حنجره اي كشيد
روبه سمت پاهاي
واق
واق هاي
پشت سرت...
نگاه كن
خبري نيست..
نيست..
پشت سرت خبري نيست...
امل ....
چرا تورادوست دارم؟؟؟
هیچ سفینه ای در آب به یاد
نمی آورد که گرداب چگونه
عریانش
کرده است.............
چرا تورا دوست دارم؟؟؟؟؟؟؟
نزارقبانی
هرچند هزار سال که نخواهی
برایت عمر می کنم
لابه لای سکوتی که نفس هاش
بوی دیوار می دهد
وجای دندانهای خنده ات روی بازوم
پنجره را برای همیشه باز نگه می دارد
تا تورا ازبالای ندیدنت دید بزنم
وبرای همیشه
تاهرچند وقت
که تو دیگر نخواهی
قراراست مزاحمت بمانم
احیانا این تو نیستی که درگلوی من
وق می زنی
نیکوتین است
که تکرارمی شود تا به خسوف سایه ات
به پشت تمام بامها تبعید شوم...
رد پای نزدیکی تورادور می کند
ازآنجایی که با هم شروع کردیم....
بن سعید رامز
نسبتم را پیدا کرده ام
با چشمهایت
که فضای اتاقم را اشغال کرده اند
ومدام چراغ را خاموش می کنند
وصدای قیل وقال پلکهایت
جیغی است که به لایۀ حلزونی گوشم می کشی
حقیقت داری
البته حقیقت داری
با فضایی که خودت همیشه می خواستی
توی وزن من
با قدی که ازقدمهای تو
می کشیدم
خطی که به چشمهایم صفا می داد
نسبتم بود که تورا پیدا کرده بود
وتو با مردمکت مرا دور زدی
حالا باید ابتلایم را گم وگور کنم
لابه لای نسبتت را
که با من فراموش کرده ای...
امل بن سعید